پای تلفن می گوید:"شش و نیم اینجا باشین." ساعت هفت و پنج دقیقه است و من سطر به سطر مجلات ورزشی روی میز را مرور کرده ام." بالاخره فرجی می شود و پشت میزش می نشینم.اول باید حرفم را بزنم.یاد حرفهای رفیق می افتم.بعد از درگیری چند روز قبل اولتیماتوم شدید گرفته ام که به خاطر موقعیت کاری ام هم که شده مراقب رفتارم باشم.گفته بود:"باید کمی انعطاف پذیرتر باشی.عزیز من... اینجا که سوئد نیست.تو فکر کردی مسئولی که همه ی خرهای این مملکت را آدم کنی؟! گیرم هم که صد در صد حق با تو باشد... چنان صد در صد ناحقت می کنند که تو می مانی و حوضت!مواظب حرف زدنت باش.یه کمی اگر دماغت را پایین بگیری چیزی از شخصیتت کم نمی شود.گاهی لازم است... و کلی از این اراجیف که می دانم درست است."
گفتن "اعصابم خیلی ضعیف شده" آدم را حسابی تخلیه می کند و توجیه خوبی هم برای این دیوانگی هاست.اما بدم می آید از این جمله.نمی گویم.
حرفم را کمی ملایمتر از آنچه دلم می خواهد می زنم:یک چیزی در مایه های اگر با نشستن ها و انتظار کشیدن ها مشکلی نداشتم که همان یک سال پیش کارم را تمام کرده بودم و دیگر احتیاجی به این زانگولک بازی ها نبود.هر ساعتی بگویید مشکلی نیست می آیم.اما اصلآ تاب وقت تلف کردن ندارم می گویم.سرش را به علامت تآیید تکان می دهد.خب این هم چیزی است.
می پرسم فکر می کنید چقدر طول بکشد.آقای وکیل می گوید:"قول نمی دهم.شاید بیست روز... شاید شش ماه... شاید... باید صبر داشته باشین خانوم."
صبر
فکر می کند ندارم.
صبر... صبر... صبر...
گفتن "صبرم زیاد است.فقط خیلی خسته شده ام" هم حسابی راحتم می کند.اما باز ترجیح نمی دهم به زبان بیاورم.دوست ندارم خستگی ام را بداند.تمام خستگی هایم و آزردگی هایم را بغض می کنم و یکجا قورت می دهم.صدایم را صاف می کنم که داستانم را برایش بگویم.اما گویی نه او وقتش را دارد و نه من حس و حوصله اش را.
هر جا را لازم است امضا کنم.رفیق گفته جایی را نخوانده امضا نکن.سه تا امضا می زنم و می گویم توکل به خدا.هر چه بادا باد...
سوار ماشین می شوم.مسیر خانه را در پیش می گیرم.مسیر وادی رحمت... صدای ضبط را بلند می کنم.بلند...
من از اون آسمون آبی می خوام
من از اون شب های مهتابی می خوام
دلم از خاطره های بد جداست
من از اون وقت های بی تابی می خوام...
دوست دارم این ماشین خوش سر و هیکل پونزده ساله را.هیچ هم که نباشد دست کم از تمام این راننده های عوضی دور و برت یک سر و گردن بالاتری.تمام عوضی ها و غیر عوضی ها می ترسند و کنار می کشند.این مملکت هم به این چیزهایش خوب است خب!