يكسال ... يك سال و نيم،... نه،‌ بيشتر....

قطار زندگي من مدتهاست از ريل خارج شده و كجا مي رود... نمي دانم!

كجا مي رانمش؟   نمي دانم!

فكرهايم زياد تغيير مي كنند و رفتارهايم،‌  هيچ!

حالا پشت ميز مديرعاملي ام نشسته ام و اين چند خط آخر را مي نويسم.آخرين خط هايم را شايد.در اينجا را هم تخته مي كنم،‌اين ميز و بند و بساط را هم...

آرامش از دست رفته ام را مي خوام،

امنيت از دست داده ام را...

زندگي مي خواهم

زندگي ام كشتي به گل نشسته اي شده .فكر مي كنم و تغيير،‌هيچ !

عكس هايم را مرور كردم.يك ماه پيش خيره شده بودم به اين كشتي.اين زن، منم.

به كدام افق خيره ام؟‌ نمي دانم...


چيزي شبيه عطر حضور شما كم است!

رنگ سال گذشته را دارد همه لحظه های امسالم

365 حسرت را همچنان می کشم به دنبالم

قهوه ات را بنوش و باور کن من به فنجان تو نمی گنجم

دیده ام در جهان نما چشمی که به تکرار می کشد فالم

یک نفر از غبار می آید مژده تازه تو تکراریست

یک نفر از غبار آمد و زد زخمهای همیشه بر بالم

باز در جمع تازه اضداد حال و روزی نگفتنی دارم

هم نمی دانم از چه می خندم هم نمی دانم از چه می نالم

راستی در هوای شرجی هم دیدن دوستان تماشاییست

به غریبی قسم نمیدانم چه بگویم جز اینکه خوشحالم

دوستانی عمیق آمدند چهره هایی که غرقشان شده ام

میوه های رسیده ای که هنوز من به باغ کمالشان کالم

چندیست شعرهایم را جز برای خودم نمی خوانم

شاید از بس صدایشان زده ام دوست دارند دوستان لالم ....



توبه ی گرگ

باز...



ادامه نوشته

روزهای اندوهم پایانی ندارد انگار...


ادامه نوشته

صبر

 

پای تلفن می گوید:"شش و نیم اینجا باشین." ساعت هفت و پنج دقیقه است و من سطر به سطر مجلات ورزشی روی میز را مرور کرده ام." بالاخره فرجی می شود و پشت میزش می نشینم.اول باید حرفم را بزنم.یاد حرفهای رفیق می افتم.بعد از درگیری چند روز قبل اولتیماتوم شدید گرفته ام که به خاطر موقعیت کاری ام هم که شده مراقب رفتارم باشم.گفته بود:"باید کمی انعطاف پذیرتر باشی.عزیز من... اینجا که سوئد نیست.تو فکر کردی مسئولی که همه ی خرهای این مملکت را آدم کنی؟! گیرم هم که صد در صد حق با تو باشد... چنان صد در صد ناحقت می کنند که تو می مانی و حوضت!مواظب حرف زدنت باش.یه کمی اگر دماغت را پایین بگیری چیزی از شخصیتت کم نمی شود.گاهی لازم است... و کلی از این اراجیف که می دانم درست است."

گفتن "اعصابم خیلی ضعیف شده" آدم را حسابی تخلیه می کند و توجیه خوبی هم برای این دیوانگی هاست.اما بدم می آید از این جمله.نمی گویم.

حرفم را کمی ملایمتر از آنچه دلم می خواهد می زنم:یک چیزی در مایه های اگر با نشستن ها و انتظار کشیدن ها مشکلی نداشتم که همان یک سال پیش کارم را تمام کرده بودم و دیگر احتیاجی به این زانگولک بازی ها نبود.هر ساعتی بگویید مشکلی نیست می آیم.اما اصلآ تاب وقت تلف کردن ندارم می گویم.سرش را به علامت تآیید تکان می دهد.خب این هم چیزی است.

می پرسم فکر می کنید چقدر طول بکشد.آقای وکیل می گوید:"قول نمی دهم.شاید بیست روز... شاید شش ماه... شاید... باید صبر داشته باشین خانوم."

صبر

فکر می کند ندارم.

صبر... صبر... صبر...

گفتن "صبرم زیاد است.فقط خیلی خسته شده ام" هم حسابی راحتم می کند.اما باز ترجیح نمی دهم به زبان بیاورم.دوست ندارم خستگی ام را بداند.تمام خستگی هایم و آزردگی هایم را بغض می کنم و یکجا قورت می دهم.صدایم را صاف می کنم که داستانم را برایش بگویم.اما گویی نه او وقتش را دارد و نه من حس و حوصله اش را.

هر جا را لازم است امضا کنم.رفیق گفته جایی را نخوانده امضا نکن.سه تا امضا می زنم و می گویم توکل به خدا.هر چه بادا باد...

سوار ماشین می شوم.مسیر خانه را در پیش می گیرم.مسیر وادی رحمت... صدای ضبط را بلند می کنم.بلند...

من از اون آسمون آبی می خوام

من از اون شب های مهتابی می خوام

دلم از خاطره های بد جداست

من از اون وقت های بی تابی می خوام...

دوست دارم این ماشین خوش سر و هیکل پونزده ساله را.هیچ هم که نباشد دست کم از تمام این راننده های عوضی دور و برت یک سر و گردن بالاتری.تمام عوضی ها و غیر عوضی ها می ترسند و کنار می کشند.این مملکت هم به این چیزهایش خوب است خب!

 

 

 

 

بی قید...   بی شرط...


گفتم که! من تصمیم عاقلانه ام را گرفته ام.پس بگذار حماقت هایم را هم برای خودم داشته باشم.

دوست داشتنم بی قید و شرط است.

این نیست که خوب باشی تا دوستت داشته باشم.این نیست که دوستم داشته باشی تا دوستت داشته باشم.این نیست که نیازاری ام تا دوستت داشته باشم.این نیست که تشنه ی خونم نباشی، این نیست که مراقب حس لحظه به لحظه ام باشی، این نیست که نگرانم باشی و این را نشانم دهی تا دوستت داشته باشم.این نیست که راست بگویی، آن طور که می خواهم، آرامشی بی انتها ارمغانم کنی، آن طور که روحم را نوازش دهد.

تمام اینها که باشد، حتی قسمتی، روحم چنان جلد تو می شود، آن طور که بود... که خوب می شوم برایت.از جسم و جانم مایه می گذارم.دلم برایت می تپد.

اما تمام اینها که نباشد، و به علاوه تمام آن چیزهای دیگر باشد، که بیازاری ام، که قلبم را ریش کنی، همچنان دوستت دارم.همچنان دوستت خواهم داشت.دور می شوم از تو... دور... اما دوستت دارم.می آزاری ام و طاقت آزردگی ات را نخواهم داشت همچنان...

من اگر احمق، اگر عاقل، چنین انسانی ام.

من اگر احمق ، اگر عاقل، مثل خودم را ندیده ام.دنبالش نگشته ام.نیافته ام.

دیوانه ام شاید

دیوانه ها را از آنجا دیوانه می گویند که طرز فکرشان در اقلیت است

و عاقل ها اکثریتند.نه.اکثریت عاقلند!

دوست دارم تو را

با همه ی آزارهایت

و خودم را

با تمام دیوانگی ام


بیست و هشت سالگی


بیست و هفت سالگی هم گذشت

مثل همه کس، مثل همه چیز که می گذرد...

و من در بیست و هشت سالگی ام، ققنوس وار دوباره از خاکسترم زاده خواهم شد...




آشنای غریب

من از دادگاه و شکایت بازی خوشم نمی آید، از آن جمله های معمول و رایجی است که معمولآ زیاد می گویند و می شنوند.اما مجبور که باشی، کارت که گیر باشد، شوهر سابقت به دفتر شرکت که بیاید و با شریکت، رئیس شرکت، یکی از خیل عظیم آدمهایی که تو با او رابطه ی نامشروع داری، گلاویز شود، روی ساعت مچی ات که خونی شود، و مرتب در گوشت بخوانند که آن خونی که روی زمین ریخته بود از جنس همان خونی است که در رگهای پسرت جریان دارد، مآمور کلانتری که گزارش واقعه را با خودش به ماه عسل ببرد، و تو یک هفته ی تمام به کلانتری سگ دو بزنی که مادر مرده ای پیدا شود  تا گزارش آن روز را ضمیمه ی پرونده ات کند تا بلکه بتوانی روی زخمت بگذاری، و به قول همان افسر نگهبانی که آن شب کذایی آن دو زن فاحشه را دست انداخته بود و بی رحمانه از شکنجه شان لذت می برد بخواهی از آب گل آلود ماهی بگیری،و تمام شب ضجه های آن زن و التماس هایش که بیا ضامن من شو، در مغزت وول بخورد...

زن که باشی، احساس که داشته باشی، و پیشینه ی ده ساله ی تلخ و شیرین با انسانی که خونش از جنس خونی است که در رگهای پسرت جریان دارد، 

انسان که باشی، انسان. ، و آماج تیر از هر سو که باشی، قلبت تیر نمی کشد از زخم هایی که انتظارشان را داری، زخم اگر از جایی باشد که سمت و سویش را می دانی، سپرهایت را بلند کرده باشی یا نه، آنقدرها نمی آزارد... اما...

تمام اینها که باشد، به علاوه تمام چیزهایی که مجال نوشتنشان را نداری، صبح خروس خوان، قبل از آنکه نقاب خانم شاد و خوشبخت و موفق را به صورتت بزنی، مانتوی بلندت را تن می کنی، مقنعه ات را کمی جلوتر می کشی و راه می افتی سمت دادسرای منطقه ای که قبلآ خانه ات آنجا بود.خانه ات.خانه ای که کلیدت دیگر به قفلش نمی خورد.روی نیمکت های سرد، هنوز سرد، می نشینی به انتظار کسی بی سوادتر از خودت که شکوائیه ای برایت بنویسد، آزار و اذیت، تهدیدهای جانی، تهمت های ناروا، و ادعای شرف... می نشینی و منتظر می مانی، یاد می گیری که اعتراض نکنی به نشستن ها و انتظار کشیدن ها.یاد می گیری خیلی چیزها را...

تمام اینها که باشد، باز احضار می شوی به یکی از همان اتاق ها.دلت نمی خواهد داستانت را از نو برای کسی تعریف کنی.به کارت بیاید یا نه، دلت نمی خواهد.صبح اول وقت است.می دانی ضجه هم که بزنی کسی باورت نمی کند تا چه رسد سکوت کنی، اما آرام می ایستی.سر تا پایت را نگاهی می اندازد، چندشت می آید از آن نگاههای عاقل اندر سفیهش... می گوید تحمل کن، می گویی معتاد است، آدمش کن.دلت نمی خواهد بحث کنی.می گویی نمی خواهی.مثل بچه های تخس و سرکش دماغت را بالا می گیری و می گویی نمی خواهی.طوری می گویی نمی خواهی انگار نخواستنت از سر دلخوشی است، از سر سیری، نمی خواهم! رآیش هر چه که باشد، و هر قدر مهم، و برای تو سرنوشت ساز... دلت که نمی خواهد داستانت را برایش تعریف کنی، نمی کنی.نکن.

تمام اینها که می شود، تمام نمی شود.فکر می کنی تمام شده، اما نمی شود.از اتاق که بیرون می آیی نگاهت به نگاههای آشنایی برخورد می کند.نگاههایی دور... غریب... آشنا... دقیقتر می شوی.یک آن، یک ثانیه شاید، نگاههایش با نگاههایت گره می خورند.رد می شود.رد می شوی.برمیگردی.از پشت، همان آدم دور، غریب، آشنا...

رد می شود.پاهایت شل می شوند.زانوهایت را سفت می گیری.یک قدم، دو قدم، پله ها... دستت را به نرده ها می گیری.دور می شوی... دور...

نشناخت.

خودش بود.

پدرت.

آشنای دور، غریب، دووووووور.....

تمام اینها که می شود، روزت را شروع می کنی.یک روز دیگر برای تکرار تمام این تکرارناپذیرها...




Im too good !

روز تولد امسالت که باز مثل هر سال برای رسیدنش روزشماری می کردی، برخلاف سالهای قبل ساده و کوچک بود.ساده، کوچک، شش نفره!

کم شده ام برای تو.می دانم.حق داری.کم می گذارم.برای خودم هم... برای هر چه که اسمش را زندگی خصوصی بگذاری، که برای من حالا تو تمامش هستی، کم می گذارم.امید دارم به روزی که به خودم برگردم.به تو، به دنیای کوچکمان که از نو خواهیم ساخت.

پسرکم...

مدتهاست می گویم می گذرد.لعنتی نمی گذرد.تمام نمی شود.اما می شود.همین روزهاست که زندگی ساده و کوچک دو نفره مان را زیر یک سقف ساده و کوچک دو نفره شروع کنیم.با کمی آرامش بیشتر... با کمی ارتباط بیشتر شاید... چیزی که این روزها دنبالش هستم و هیچ جوره ندارمش!

مادر و پسر شروع کرده ایم به نوازندگی! بگذار بگویند از سر دلخوشی است!! تو ارگ می زنی و من سه تار... برای تو تا هر جا بتوانم مایه می گذارم، اما برای خودم تا کجا توان داشته باشم، نمی دانم.چیزی که می دانم، دنبال گوشه تنهایی برای خودم هستم، باز از همانها که مدتهاست گم اش کرده ام.انگشتهای لعنتی ام اگر بشود که از چند سلول سالم مانده ی مغزم درست و درمان فرمان بگیرند، چیزکی می نوازم و کلی خوش به حالم می شود.اینجوری می گذرد این روزهایمان...

خب از خودت پنهان نیست، می نویسم که یادمان بماند.کمی بداخلاق شده ای این روزها.کمی ناهنجار... همین روزهاست که مامان جونت جور و پلاس نداشته مان را جمع کند و پشت در بگذاردمان.اما به دل نگیر.تمام اینها عادی است.می گذرد... این هم می گذرد.من که آدم شدم، می دانم چطور آدمت کنم!! هه هه !

به قول بابایی ات که زمانی می گفت، خودم هم تصور نمی کردم اینقدر سگ جان باشم! تحمل هم حدی دارد پدر جان!

حالم زیادی خوب است!


مسئوليت


من حالم خوب است

حالا دیگر حتی حضانت موقت طفل مشترکمان را هم گرفته ام! خب راست می گویی.این هم خیلی عجیب است.چه طور گرفته ام؟ خودم هم نمی دانم.یکی می گفت در هنگام مشکلات سکوت کن، شاید خدا حرفی برای گفتن داشته باشد! در این مملکت خیلی عجیب است که شوهرت شیزوفرنی از نوع پارانویید باشد و تو بتوانی حضانت بچه ات را بگیری، حتی موقتی اش را ! حالا بماند که خود این چقدر عجیب و غریب است... می گویی دلت به همین موقتی ها خوش باشد.همين روزهاست كه با همان مأمور بيايي سراغم و براي هميشه از من بگيري اش.ديگر حتي براي ديدنش هم نمي آيي.مي گويي دائمي اش را كه گرفتم مي آيم.هر بار كه اسمت مي آيد رنگ از رويش مي پرد.ناخنهايش را مي جود و دنبال گوشه ي تنهايي براي خودش مي گردد.اضطراب سرتاسر بدنش را مي لرزاند.سفت بغلش مي كنم.مي گويم كه نگران نباشد.مي گويم همه چيز تمام مي شود.همه چيز درست مي شود.به چشمهايم زل مي زند.(مامان من تنهات نمي ذارم.مامان فكر هيچي رو نكن.مامان...) می گویی روزگارم را سیاه می کنی.پیغام و پسغام می فرستی... برایم سورپرایزهای قشنگی داری.می گویی نه لایق اسم همسری هستم و نه لیاقت مادری را دارم.می گویی نفس هایم هوا را آلوده می کند، حالا مسئولیت سنگینی به عهده ی توست: مسئولیت! باید هوای دنیا را پاک و پاکیزه کنی.اول من را ، بعد یکی از آن آدم هایی را که من تو و زندگی مان را به او فروخته ام ، و بعد خودت را نابود می کنی.تمام اینها را هر روز هزار بار می گویی و می نویسی، و من، همان من که حالش خوب است، نیشخندی می زنم و می گویم: عزیز من، چرا تهدید؟ چرا هشدار؟ اصلآ چرا نشسته ای؟ کاری بکن... به خدا فقط حرف می زنی.بلند شو یک کاری انجام بده.و تو منتظر هستی.منتظر چه؟ نمی دانم!

سال گذشته را مرور می کنم.و سال های قبل از آن را... تو چه کردی با من؟ بد شده ام.خیلی ناجور بد شده ام.می دانم.چه منی از من ساختی! بد می شوم و بد شدنم من را شکنجه می کند.آدمی که بدی در ذاتش نیست بد که می شود خودش را می پوساند.در مجادله ای نفس گیر میان خودی که هست و خودی که به تصورش باید باشد جان می کند، و هر بار مغلوب می شود.اما هنوز، می داند که باید بد باشد، باید بد بماند.

من از تو دلگیرم.نه از تویی که هستی، نه از تویی که شدی، از تویی که بودی دلگیرم.دلگیرم که چرا این شدی.و چرا من را این کردی که هستم.من از تو دلگیرم.عین خیالت هست؟

نه

هوا را آلوده کرده ام.

بیا جانم را بگیر.

من حالم خوب است

ملالي نيست جز گم شدن گاه به گاه خيالي دور

كه مردم به آن شادماني بي سبب مي گويند.