خونه جدید

خونه جدید گشاد و دلبازه...

مهراد از پنجره باز اتاقش داخل مجتمع رو دید می زنه.تمام حواسم به دو تا پای کوچولوشه.وقتی کم کم خودشو بالا میکشه و رو پنجه هاش می ایسته قلبم می ریزه.بهش می گم مواظب باش.با لحن گول زنک همیشگیش می گه مواظبم عزیز دلم!نترس...مواظبم! میگم خطرناکه مامانی،خودت متوجه نمی شی.شیطونه هلت می ده.نباید آویزون بشی از پنجره! می خنده...مامان شیطون اصلا" تو دنیا وجود نداره! می گم از کجا انقد مطمئنی؟! می گه: خب اگه بود که ما می دیدیمش دیگه!

بی اختیار می خندم... خوشم میاد از جواب زیرکانه اش! براش توضیح می دم که چرا نباید از پنجره آویزون بشه...این بار اما منطقی تر.

حال و هوای شاد کودکستان رنگ جدیدی به خونه داده.وقتی پسرک با لباس های فرم خوشرنگش کوله به دوش از مدرسه برمیگرده و من آماده باش غذای داغ جلوش می ذارم و قربون صدقه اش می رم و نازش رو می کشم پیش خودم فکر می کنم چه تصمیم درستی گرفتم که این دو سه ماه رو از کار بیرون فارغ شدم و موندم خونه.هر روز کتاب می خونم و این احساس روزمرگی ناشی از خونه موندنو ازم دور میکنه.همه چیز خوب پیش می ره.رنگهای خاکستری اما کنار رنگهای شاد همیشه هستند...به چند قدم اونطرف تر که نگاه می کنم بی عدالتی ها قلبم رو فشار میدن... سعی می کنم از کنارشون رد بشم.سعی می کنم درباره چیزهایی که نمی تونم روشون تاثیری بذارم فکر نکنم.دائم به خودم می گم:"همه چیز خوب پیش می ره..." خودم رو برای مرحله جدیدی از زندگی شغلیم آماده می کنم.معجزه ای به اسم یک دوست خوب هر روز منو به هدف های کاریم نزدیکتر می کنه و بهم اعتماد به نفس میده.همه چیز خوب پیش می ره...

 

 

 

اولین "اول مهر"

۲ مهر ۸۷... اولین روز از شروع یک مسئولیت سنگین دیگه در ادامه مهمترین تحول زندگیم... بعد از پنج سال و چهار ماه... پسرم امروز "دانش آموز" شد...

برخلاف غر زدنهای چند ماه قبلش که می گفت من مدرسه نمی رم و همه مون فکر می کردیم حداقل یکی دو هفته اول با مدرسه رفتنش مشکل خواهیم داشت و هر چی ما اصرار می کردیم و تشویق اون انکار می کرد،بالاخره آقا بعد از اینکه از چند تا مرکز پیش دبستانی بازدید کرد و لوازم التحریر رنگ و وارنگش رو که مینا جون طبق قولی که ۵ سال و چهار ماه پیش داده بود،براش گرفت،امروز با رضایت کامل برخلاف انتظارمون ۷ صبح از خواب بیدار شد،صبحونه مختصری خورد،کوله پشتیش رو انداخت رو دوشش و راهی مدرسه شد...

۲ مهر... ۷:۳۰ صبح... حتی اگه بچه مدرسه ای ندارین باز هم حیفه که رنگ و بوی خیابون ها رو تو این روز و این ساعت از دست بدید... بوی اشتیاق،انتظار،تشویش،لباس نو،بوی کتاب و کاغذ، حس مادر بودن،حس مادر داشتن،...و خاطره... خاطره... خاطره...

تابستون امسال برای ما چندان با آرامش نگذشت و به خاطر جابجایی که قرار بود داشته باشیم نتونستیم به موقع برای پبش دبستانی مهراد ثبت نام کنیم.این بود که لباس فرم مهراد و خوشبختانه چند تا دیگه از همکلاسی هاش آماده نبود و پسرم اولین روز با لباسهای خودش سر کلاس حاضر شد.در دوستی های جدید و روابط تازه برای پسرم که معمولا" سدی دور خودش کشیده و به این راحتی ها کسی رو در حریمش نمی پذیره باز شد.این خصوصیتش گاهی نگرانم میکنه و گاهی باعث دلگرمیه برام.مهراد بچه ای نیست که زود با اطرافیانش گرم بگیره و دوست داشتنی جلوه کنه،اما وقتی کسی به درونش نفوذ می کنه تقریبا" فضای بزرگی رو تو قلب این بچه به خودش اختصاص میده...بچه فوق العاده مهربونیه و در عین حال فوق العاده باهوش و تیز... اما به اندازه کافی اعتماد به نفس نداره و تا حدودی خجالتیه.تا امروز با روشهایی که می دونستم سعی کردم از این حالتها درش بیارم اما به اندازه کافی کارساز نبوده.فکر می کنم شروع دوران مدرسه کمک کنه تا پسرم بیشتر به خودش و قابلیت هاش پی ببره و اعتماد به نفسش بالا بره.

همونطور که حدس می زدم وارد کلاس شد و بعد از سلام کردن به دوستاش تو ردیف سوم کلاس رو یه نیمکت خالی نشست.دلم می خواست ردیف جلو بشینه اما چیزی نگفتم. خواستم راحت باشه.کمی بیرون وایستادم و با شروع کلاس برگشتم...

تو اولین روز مدرسه پسرم اولین بیستش رو هم گرفت! خانم معلم ازشون خواسته بود یه نقاشی به دلخواه بکشن و مهراد هم یه خونه آبی خوشگل نقاشی کرده بود و معلم زیر برگه نقاشی اش یه بیست گنده نقاشی کرده بود!این اولین نمره اش،اولین بیستش بود،اما وقتی دید ما با دیدنش حسابی کیفور شدیم و ذوق زده،شاید بوی تشویق های زیادی به مذاقش خام اومد،با یه حالت چشم سیری که آدم رو خجالت زده می کرد گفت:مامان این که مهم نیست...خانم معلم به همه بیست داد. همممممممه بیست گرفتن!!!

بیست دیگه براش مهم نبود،چون همه بیست گرفته بودن! تنها گله گی پسرم از مدرسه بعد از پایان اولین روزش این بود که کلاسشون ساعت نداره! گفتم مامان بیشتر دوستات بلد نیستن ساعت بخونن،اینه که تو کلاسهای شما ساعت نزدند.اما راضی نبود.قرار شد از فردا ساعت مچی اش رو ببنده.فکر می کنم کلاس آمادگی با نقاشی ها،کارتون ها،شمارش اعداد،و سرودهای تکراری براش خیلی هم دلچسب نبوده.دنبال ساعت می گشته...قطعا" منتظر بوده تا زودتر ساعت ۱۲ بشه!