آشنای غریب

من از دادگاه و شکایت بازی خوشم نمی آید، از آن جمله های معمول و رایجی است که معمولآ زیاد می گویند و می شنوند.اما مجبور که باشی، کارت که گیر باشد، شوهر سابقت به دفتر شرکت که بیاید و با شریکت، رئیس شرکت، یکی از خیل عظیم آدمهایی که تو با او رابطه ی نامشروع داری، گلاویز شود، روی ساعت مچی ات که خونی شود، و مرتب در گوشت بخوانند که آن خونی که روی زمین ریخته بود از جنس همان خونی است که در رگهای پسرت جریان دارد، مآمور کلانتری که گزارش واقعه را با خودش به ماه عسل ببرد، و تو یک هفته ی تمام به کلانتری سگ دو بزنی که مادر مرده ای پیدا شود  تا گزارش آن روز را ضمیمه ی پرونده ات کند تا بلکه بتوانی روی زخمت بگذاری، و به قول همان افسر نگهبانی که آن شب کذایی آن دو زن فاحشه را دست انداخته بود و بی رحمانه از شکنجه شان لذت می برد بخواهی از آب گل آلود ماهی بگیری،و تمام شب ضجه های آن زن و التماس هایش که بیا ضامن من شو، در مغزت وول بخورد...

زن که باشی، احساس که داشته باشی، و پیشینه ی ده ساله ی تلخ و شیرین با انسانی که خونش از جنس خونی است که در رگهای پسرت جریان دارد، 

انسان که باشی، انسان. ، و آماج تیر از هر سو که باشی، قلبت تیر نمی کشد از زخم هایی که انتظارشان را داری، زخم اگر از جایی باشد که سمت و سویش را می دانی، سپرهایت را بلند کرده باشی یا نه، آنقدرها نمی آزارد... اما...

تمام اینها که باشد، به علاوه تمام چیزهایی که مجال نوشتنشان را نداری، صبح خروس خوان، قبل از آنکه نقاب خانم شاد و خوشبخت و موفق را به صورتت بزنی، مانتوی بلندت را تن می کنی، مقنعه ات را کمی جلوتر می کشی و راه می افتی سمت دادسرای منطقه ای که قبلآ خانه ات آنجا بود.خانه ات.خانه ای که کلیدت دیگر به قفلش نمی خورد.روی نیمکت های سرد، هنوز سرد، می نشینی به انتظار کسی بی سوادتر از خودت که شکوائیه ای برایت بنویسد، آزار و اذیت، تهدیدهای جانی، تهمت های ناروا، و ادعای شرف... می نشینی و منتظر می مانی، یاد می گیری که اعتراض نکنی به نشستن ها و انتظار کشیدن ها.یاد می گیری خیلی چیزها را...

تمام اینها که باشد، باز احضار می شوی به یکی از همان اتاق ها.دلت نمی خواهد داستانت را از نو برای کسی تعریف کنی.به کارت بیاید یا نه، دلت نمی خواهد.صبح اول وقت است.می دانی ضجه هم که بزنی کسی باورت نمی کند تا چه رسد سکوت کنی، اما آرام می ایستی.سر تا پایت را نگاهی می اندازد، چندشت می آید از آن نگاههای عاقل اندر سفیهش... می گوید تحمل کن، می گویی معتاد است، آدمش کن.دلت نمی خواهد بحث کنی.می گویی نمی خواهی.مثل بچه های تخس و سرکش دماغت را بالا می گیری و می گویی نمی خواهی.طوری می گویی نمی خواهی انگار نخواستنت از سر دلخوشی است، از سر سیری، نمی خواهم! رآیش هر چه که باشد، و هر قدر مهم، و برای تو سرنوشت ساز... دلت که نمی خواهد داستانت را برایش تعریف کنی، نمی کنی.نکن.

تمام اینها که می شود، تمام نمی شود.فکر می کنی تمام شده، اما نمی شود.از اتاق که بیرون می آیی نگاهت به نگاههای آشنایی برخورد می کند.نگاههایی دور... غریب... آشنا... دقیقتر می شوی.یک آن، یک ثانیه شاید، نگاههایش با نگاههایت گره می خورند.رد می شود.رد می شوی.برمیگردی.از پشت، همان آدم دور، غریب، آشنا...

رد می شود.پاهایت شل می شوند.زانوهایت را سفت می گیری.یک قدم، دو قدم، پله ها... دستت را به نرده ها می گیری.دور می شوی... دور...

نشناخت.

خودش بود.

پدرت.

آشنای دور، غریب، دووووووور.....

تمام اینها که می شود، روزت را شروع می کنی.یک روز دیگر برای تکرار تمام این تکرارناپذیرها...




Im too good !

روز تولد امسالت که باز مثل هر سال برای رسیدنش روزشماری می کردی، برخلاف سالهای قبل ساده و کوچک بود.ساده، کوچک، شش نفره!

کم شده ام برای تو.می دانم.حق داری.کم می گذارم.برای خودم هم... برای هر چه که اسمش را زندگی خصوصی بگذاری، که برای من حالا تو تمامش هستی، کم می گذارم.امید دارم به روزی که به خودم برگردم.به تو، به دنیای کوچکمان که از نو خواهیم ساخت.

پسرکم...

مدتهاست می گویم می گذرد.لعنتی نمی گذرد.تمام نمی شود.اما می شود.همین روزهاست که زندگی ساده و کوچک دو نفره مان را زیر یک سقف ساده و کوچک دو نفره شروع کنیم.با کمی آرامش بیشتر... با کمی ارتباط بیشتر شاید... چیزی که این روزها دنبالش هستم و هیچ جوره ندارمش!

مادر و پسر شروع کرده ایم به نوازندگی! بگذار بگویند از سر دلخوشی است!! تو ارگ می زنی و من سه تار... برای تو تا هر جا بتوانم مایه می گذارم، اما برای خودم تا کجا توان داشته باشم، نمی دانم.چیزی که می دانم، دنبال گوشه تنهایی برای خودم هستم، باز از همانها که مدتهاست گم اش کرده ام.انگشتهای لعنتی ام اگر بشود که از چند سلول سالم مانده ی مغزم درست و درمان فرمان بگیرند، چیزکی می نوازم و کلی خوش به حالم می شود.اینجوری می گذرد این روزهایمان...

خب از خودت پنهان نیست، می نویسم که یادمان بماند.کمی بداخلاق شده ای این روزها.کمی ناهنجار... همین روزهاست که مامان جونت جور و پلاس نداشته مان را جمع کند و پشت در بگذاردمان.اما به دل نگیر.تمام اینها عادی است.می گذرد... این هم می گذرد.من که آدم شدم، می دانم چطور آدمت کنم!! هه هه !

به قول بابایی ات که زمانی می گفت، خودم هم تصور نمی کردم اینقدر سگ جان باشم! تحمل هم حدی دارد پدر جان!

حالم زیادی خوب است!