آشنای غریب
زن که باشی، احساس که داشته باشی، و پیشینه ی ده ساله ی تلخ و شیرین با انسانی که خونش از جنس خونی است که در رگهای پسرت جریان دارد،
انسان که باشی، انسان. ، و آماج تیر از هر سو که باشی، قلبت تیر نمی کشد از زخم هایی که انتظارشان را داری، زخم اگر از جایی باشد که سمت و سویش را می دانی، سپرهایت را بلند کرده باشی یا نه، آنقدرها نمی آزارد... اما...
تمام اینها که باشد، به علاوه تمام چیزهایی که مجال نوشتنشان را نداری، صبح خروس خوان، قبل از آنکه نقاب خانم شاد و خوشبخت و موفق را به صورتت بزنی، مانتوی بلندت را تن می کنی، مقنعه ات را کمی جلوتر می کشی و راه می افتی سمت دادسرای منطقه ای که قبلآ خانه ات آنجا بود.خانه ات.خانه ای که کلیدت دیگر به قفلش نمی خورد.روی نیمکت های سرد، هنوز سرد، می نشینی به انتظار کسی بی سوادتر از خودت که شکوائیه ای برایت بنویسد، آزار و اذیت، تهدیدهای جانی، تهمت های ناروا، و ادعای شرف... می نشینی و منتظر می مانی، یاد می گیری که اعتراض نکنی به نشستن ها و انتظار کشیدن ها.یاد می گیری خیلی چیزها را...
تمام اینها که باشد، باز احضار می شوی به یکی از همان اتاق ها.دلت نمی خواهد داستانت را از نو برای کسی تعریف کنی.به کارت بیاید یا نه، دلت نمی خواهد.صبح اول وقت است.می دانی ضجه هم که بزنی کسی باورت نمی کند تا چه رسد سکوت کنی، اما آرام می ایستی.سر تا پایت را نگاهی می اندازد، چندشت می آید از آن نگاههای عاقل اندر سفیهش... می گوید تحمل کن، می گویی معتاد است، آدمش کن.دلت نمی خواهد بحث کنی.می گویی نمی خواهی.مثل بچه های تخس و سرکش دماغت را بالا می گیری و می گویی نمی خواهی.طوری می گویی نمی خواهی انگار نخواستنت از سر دلخوشی است، از سر سیری، نمی خواهم! رآیش هر چه که باشد، و هر قدر مهم، و برای تو سرنوشت ساز... دلت که نمی خواهد داستانت را برایش تعریف کنی، نمی کنی.نکن.
تمام اینها که می شود، تمام نمی شود.فکر می کنی تمام شده، اما نمی شود.از اتاق که بیرون می آیی نگاهت به نگاههای آشنایی برخورد می کند.نگاههایی دور... غریب... آشنا... دقیقتر می شوی.یک آن، یک ثانیه شاید، نگاههایش با نگاههایت گره می خورند.رد می شود.رد می شوی.برمیگردی.از پشت، همان آدم دور، غریب، آشنا...
رد می شود.پاهایت شل می شوند.زانوهایت را سفت می گیری.یک قدم، دو قدم، پله ها... دستت را به نرده ها می گیری.دور می شوی... دور...
نشناخت.
خودش بود.
پدرت.
آشنای دور، غریب، دووووووور.....
تمام اینها که می شود، روزت را شروع می کنی.یک روز دیگر برای تکرار تمام این تکرارناپذیرها...
پسرم...مهراد تو یکی از روزهای زیبا و آفتابی اردیبهشت82 چشمهاشو به روی دنیا باز کرد.........