بی قید... بی شرط...
گفتم که! من تصمیم عاقلانه ام را گرفته ام.پس بگذار حماقت هایم را هم برای خودم داشته باشم.
دوست داشتنم بی قید و شرط است.
این نیست که خوب باشی تا دوستت داشته باشم.این نیست که دوستم داشته باشی تا دوستت داشته باشم.این نیست که نیازاری ام تا دوستت داشته باشم.این نیست که تشنه ی خونم نباشی، این نیست که مراقب حس لحظه به لحظه ام باشی، این نیست که نگرانم باشی و این را نشانم دهی تا دوستت داشته باشم.این نیست که راست بگویی، آن طور که می خواهم، آرامشی بی انتها ارمغانم کنی، آن طور که روحم را نوازش دهد.
تمام اینها که باشد، حتی قسمتی، روحم چنان جلد تو می شود، آن طور که بود... که خوب می شوم برایت.از جسم و جانم مایه می گذارم.دلم برایت می تپد.
اما تمام اینها که نباشد، و به علاوه تمام آن چیزهای دیگر باشد، که بیازاری ام، که قلبم را ریش کنی، همچنان دوستت دارم.همچنان دوستت خواهم داشت.دور می شوم از تو... دور... اما دوستت دارم.می آزاری ام و طاقت آزردگی ات را نخواهم داشت همچنان...
من اگر احمق، اگر عاقل، چنین انسانی ام.
من اگر احمق ، اگر عاقل، مثل خودم را ندیده ام.دنبالش نگشته ام.نیافته ام.
دیوانه ام شاید
دیوانه ها را از آنجا دیوانه می گویند که طرز فکرشان در اقلیت است
و عاقل ها اکثریتند.نه.اکثریت عاقلند!
دوست دارم تو را
با همه ی آزارهایت
و خودم را
با تمام دیوانگی ام
پسرم...مهراد تو یکی از روزهای زیبا و آفتابی اردیبهشت82 چشمهاشو به روی دنیا باز کرد.........