من حالم خوب است

حالا دیگر حتی حضانت موقت طفل مشترکمان را هم گرفته ام! خب راست می گویی.این هم خیلی عجیب است.چه طور گرفته ام؟ خودم هم نمی دانم.یکی می گفت در هنگام مشکلات سکوت کن، شاید خدا حرفی برای گفتن داشته باشد! در این مملکت خیلی عجیب است که شوهرت شیزوفرنی از نوع پارانویید باشد و تو بتوانی حضانت بچه ات را بگیری، حتی موقتی اش را ! حالا بماند که خود این چقدر عجیب و غریب است... می گویی دلت به همین موقتی ها خوش باشد.همين روزهاست كه با همان مأمور بيايي سراغم و براي هميشه از من بگيري اش.ديگر حتي براي ديدنش هم نمي آيي.مي گويي دائمي اش را كه گرفتم مي آيم.هر بار كه اسمت مي آيد رنگ از رويش مي پرد.ناخنهايش را مي جود و دنبال گوشه ي تنهايي براي خودش مي گردد.اضطراب سرتاسر بدنش را مي لرزاند.سفت بغلش مي كنم.مي گويم كه نگران نباشد.مي گويم همه چيز تمام مي شود.همه چيز درست مي شود.به چشمهايم زل مي زند.(مامان من تنهات نمي ذارم.مامان فكر هيچي رو نكن.مامان...) می گویی روزگارم را سیاه می کنی.پیغام و پسغام می فرستی... برایم سورپرایزهای قشنگی داری.می گویی نه لایق اسم همسری هستم و نه لیاقت مادری را دارم.می گویی نفس هایم هوا را آلوده می کند، حالا مسئولیت سنگینی به عهده ی توست: مسئولیت! باید هوای دنیا را پاک و پاکیزه کنی.اول من را ، بعد یکی از آن آدم هایی را که من تو و زندگی مان را به او فروخته ام ، و بعد خودت را نابود می کنی.تمام اینها را هر روز هزار بار می گویی و می نویسی، و من، همان من که حالش خوب است، نیشخندی می زنم و می گویم: عزیز من، چرا تهدید؟ چرا هشدار؟ اصلآ چرا نشسته ای؟ کاری بکن... به خدا فقط حرف می زنی.بلند شو یک کاری انجام بده.و تو منتظر هستی.منتظر چه؟ نمی دانم!

سال گذشته را مرور می کنم.و سال های قبل از آن را... تو چه کردی با من؟ بد شده ام.خیلی ناجور بد شده ام.می دانم.چه منی از من ساختی! بد می شوم و بد شدنم من را شکنجه می کند.آدمی که بدی در ذاتش نیست بد که می شود خودش را می پوساند.در مجادله ای نفس گیر میان خودی که هست و خودی که به تصورش باید باشد جان می کند، و هر بار مغلوب می شود.اما هنوز، می داند که باید بد باشد، باید بد بماند.

من از تو دلگیرم.نه از تویی که هستی، نه از تویی که شدی، از تویی که بودی دلگیرم.دلگیرم که چرا این شدی.و چرا من را این کردی که هستم.من از تو دلگیرم.عین خیالت هست؟

نه

هوا را آلوده کرده ام.

بیا جانم را بگیر.

من حالم خوب است

ملالي نيست جز گم شدن گاه به گاه خيالي دور

كه مردم به آن شادماني بي سبب مي گويند.