يكسال ... يك سال و نيم،... نه،‌ بيشتر....

قطار زندگي من مدتهاست از ريل خارج شده و كجا مي رود... نمي دانم!

كجا مي رانمش؟   نمي دانم!

فكرهايم زياد تغيير مي كنند و رفتارهايم،‌  هيچ!

حالا پشت ميز مديرعاملي ام نشسته ام و اين چند خط آخر را مي نويسم.آخرين خط هايم را شايد.در اينجا را هم تخته مي كنم،‌اين ميز و بند و بساط را هم...

آرامش از دست رفته ام را مي خوام،

امنيت از دست داده ام را...

زندگي مي خواهم

زندگي ام كشتي به گل نشسته اي شده .فكر مي كنم و تغيير،‌هيچ !

عكس هايم را مرور كردم.يك ماه پيش خيره شده بودم به اين كشتي.اين زن، منم.

به كدام افق خيره ام؟‌ نمي دانم...