اولین دیدار من و مادر،یا به قول نوه ها "مامانی"، چندان هم رضایت بخش نبود! با اینکه ساکت بود و زیاد هم نگاهم نمی کرد،نگرانیش رو می شد از هر حرکتش فهمید.به سبک همیشگی خودش در مورد چیزی که فکر می کرد نباید زیاد توش دخالت کنه(حتی موضوع ازدواج پسرش) صراحتا" نظرش رو نمی گفت.اما سرتاپایش نگران بود و من این رو حس می کردم.از یک شکست دوباره می ترسید و من مصمم بودم که خلاف این رو بهش ثابت کنم.اطمینان داشتم با گذشت زمان رابطه مون خوب می شه.اما نه بخاطر اینکه به اصطلاح مادر شوهر آینده ام بود.تصویری که از ابتدا از شخصیتش به عنوان یک انسان و یک زن تو ذهنم حک شد،شاید از بسیاری جهات به تصویری که از خودم تو اون سن و سال ترسیم میکردم شباهت داشت.

گذشت سالها چیزی از غرور مادر کم نکرده.هنوز قرص و استوار روی پاهای خودش ایستاده و برای اینکه به تمام بچه هاش ثابت کنه که به راحتی می تونه از عهده رتق و فتق امورش بر بیاد و احتیاجی به کمک کسی نداره،حتی خیلی از کارهای بیرون و خرید و ... اونا رو هم براشون انجام میده.تنها زندگی می کنه و برای اینکه بچه هاش از دور و نزدیک به تنها گذاشتن مادرشون تو اون سن و سال متهم نشن دائم تو هر جمعی از اونا تعریف و تمجید می کنه و از اینکه چقدر تنهایی رو دوست داره و راحت و بی دغدغه زندگیش رو می گذرونه حرف می زنه.اما فهمیدن اینکه تنهایی تو این سن و سال چقدر می تونه براش آزاردهنده و دلگیر و حتی خطرناک باشه زیاد هم سخت نیست.وجودش همیشه و هنوز مثل ریشه تنومند یک درخت تمام شاخه ها رو کنار هم نگهداشته و شاید تنها قدرت نامرئی اونه که می تونه هرازچندگاهی پنج خانواده ازپنج دنیای متفاوت رو که گذر سالها نقطه اشتراکی غیر از یک فامیلی مشترک براشون باقی نذاشته دور یک میز جمع کنه و گرد و غبار دیروزها رو برای چند ساعت کوتاه هم که شده از اذهانشون پاک کنه.

مادر ادعایی برای خودش نداره.نیت تمام دون های نذری که پنجشنبه ها برای کفترها می پاشه فقط محمود و محبوبه و مجید و منیژه و مسعودشه. قلبش رو به تیکه های مساوی بین بچه هاش و دامادها و عروس ها و نوه هاش تقسیم کرده .اما اون قلب مهربون تازگی ها گاهی از سنگینی نفس کم میاره.گاهی مقابل فشار و خستگی های چندین ساله اش کم میاره و چند روزی خودش رو به دست چند دکتر و سیم و دستگاه می سپره.تو این مواقعه که ارزش تپیدن اون قلب رو بیشتر از همیشه می شه حس کرد.با تمام دور بودنش می شه فهمید که دور یا نزدیک،فقط و فقط "بودنش" کافیه تا ته دلت قرص باشه.از اینکه چشمی هست که نگرانت باشه،قلبی هست که برات بتپه.از اینکه مادری داری.هر جای دنیا که می خواد باشه...

امروز هم صداش پای تلفن خسته و بیمار بود.از روی تخت بیمارستان حرف می زد.از سی سی یو.دیگه نای این رو نداشت که تمام کسالتش رو پشت خنده های همیشگیش پنهون کنه.با لحن همیشگیش می گفت:"خوبم مادر،خودت که می دونی...این دکترا بیخودی همه چیزو گنده اش می کنن.هفته دیگه میام می بینمتون."

گفتم بپرسین از دکترا...ببینین مسافرت براتون ...

"میام مادر...هفته دیگه سالم و قبراق اونجام!"