پسرم ... مهراد

خاطرات زایمان(2)

این خصلت آقایونه که معمولا" دوست دارند در هر فرصتی از خاطرات سربازیشون تعریف کنند و خانمها از خاطرات زایمانشون! اینها به تنهایی شاید باشکوهترین پدیده های زندگی زن و مرد باشند و اگر هم به شکلی حماسی اتفاق افتاده باشند که دیگه...! جزئیات زایمان طبیعی تا جایی که غیر ارادیه و بیشتر از همه تغییراتی که در بدن رخ میده اونقدر حیرت آوره که من به شخصه حیفم می اومد که با یک برش۱۲ سانتی و چند بخیه سر و ته قضیه رو هم بیارم و چنین پدیده شگفتی رو به شکل یک جراحی ساده تموم کنم.اگر طبیعت من رو به شکل یک زن آفریده بود و اگر قدرت متولد کردن یک انسان به وجود من بخشیده شده بود بایستی این آغاز فصل جدیدی از زندگیم به عنوان یک زن رو هرچه زنانه تر به انجام می رسوندم...

تصمیمی که گرفته بودم در واقع طبیعی ترین و منطقی ترین راه بود.زایمان طبیعی با تمام درد و زجر و انتظاری که می تونست داشته باشه و در واقع تمام شیرینی و هیجان تولد یک انسان هم به همینها بود.درد کشیدن و به خود زجر دادن فضیلت نیست.نباید باشه! اما تمام اینها اگر مراحل طبیعی تولد یک انسانه،بنظر من باید به شیرینی اون رو به جون خرید...

اما بیمارستان نیمه دولتی...همیشه وقتی گذرم به بیمارستانها می افتاد بخش زایمان بیشتر از بخشهای دیگه توجهم رو به خودش جلب می کرد.همیشه مکثی میکردم در مقابل ورودی این سالنها که معمولا" صداها (یا عربده ها؟!)ی عجیب و غریبی از اون تو می اومد و یک عده از مادر و خواهر و مادرشوهر و پدر آینده و ...حیروون و ویلون با بی تابی و انتظار در مقابلش بی هدف به در و دیوار خیره می شدند و قدم می زدند...دلم می خواست بنشینم و تا آخر این ماجراها را دنبال کنم! اتاقی است بنام "اتاق انتظار زایمان" که هر چه از جذبه های آن برایتان بگویم کم گفته ام!البته جذابیت آن زمانی است که شما یکی از آن منتظر ها نباشید! اگر در جستجوی یک زایمان طبیعی تمام عیار هستید یکی از بیمارستانهای نیمه دولتی را با یک اتاق انتظار زایمان به شما پیشنهاد می کنم.(البته اگر درصدی به ادامه زندگیتان علاقه دارید تمام دولتی اش را امتحان نکنید...هر چیزی در حد مطلوبش خوبه!)

بگذریم...بالاخره تصمیم گرفته شد و پزشک و بیمارستان هم تعیین شدند و زمان دقیق زایمان طبق گفته پزشک۱۰ تا ۱۵ اردیبهشت تخمین زده شد.هفته های آخر حاملگی معمولا" دردهای غیر منتظره سراغ آدم می آید.یعنی از شست بایتان گرفته تا گوش و فک و حتی موی سرتان درد می گیرد!!! آرامشتان را حفظ کنید...سعی کنید به این باور برسید که در این دنیا همه چیز به همه چیز ربط دارد! به همین سادگی!در هفته ها و روزهای آخر دردهای شدیدی شبیه دردهای پریودی اما از نوع بیچاره کننده اش سراغم می آمد.تا جایی که در کتاب خوانده بودم این دردها طبیعی بود .مادرم می گفت تازه این که درد نیست...دارد قلقلک می دهد!اصلا" خدای روحیه دادن است این مادرم!

بالاخره شب دوازدهم اردیبهشت احساس کردم که فواصل دردها شکل منظم تری گرفته.از صبح آنروز دردهای شدیدی به سراغم می آمد ولی در کمتر از ده دقیقه آرام می شدم و یکی دو ساعت بعد دوباره شروع می شد.وقتی میدانی که درد قرار است زود تمام شود،به هر سختی هم که باشد،تحملش آسان می شود!چاره اش فقط اینست که قدم بزنی و نفس عمیق بکشی تا تمام شود...و دو ساعت بعد ... و یک ساعت ... و نیم ساعت بعد دوباره شروع می شد.این دردها با تمام درد بودنش نوعی شیرینی هم داشت.بالاخره آنهمه انتظار داشت تمام می شد.هیجان اینکه بالاخره به مقصد رسیده ای و بارت را زمین می گذاری...مثل لذت و غرور ۵ دقیقه مانده به افطار...مثل آخرین صفحه،آخرین سطر از یک رمان...بالاخره به انتهای راه و به شروع راهی تازه رسیده بودم.اما باز همان قانون همیشگی حاکم بود...به آخرش که می رسی زمان می ایستد انگار...دقایق، ثانیه ها کش می آیند...

تصمیم گرفته بودم تا وقتی فاصله دردها به ۵ دقیقه نرسیده به بیمارستان نروم.چون شنیده بودم که بعد از بستری شدن دیگر شانس خلاصی نداری! در ضمن همان فواصل پنج دقیقه ای هم برای بهره گیری از تجارب بیمارستانی کافی بود!چون بعد از آن معمولا" دست کم دو ساعتی تا زایمان زمان داری.حالا من بودم و درد و ساعت دیواری! با شروع هر درد دور تا دور سالن پذیرایی مادرم را رژه می رفتم و هر چه درد شدیدتر می شد تند تر راه می رفتم و تایم می گرفتم!تمام دردهای آن روز را که با فاصله های نامعین می گرفت و چند دقیقه بعد رها می کرد با شوخی و خنده برگزار کردم تا اینکه ساعت ۹ شب شد و به طور غیر منتظره ای این یکی گرفت و دیگر ول نکرد! حالا بعد از آنهمه شوخی و مسخره بازی مگر می شد به اهل بیت فهماند که بابا به پیر به پیغمبر این یکی دیگر کاملا" جدی است!!! خلاصه به هر دست و پا زدنی بود جدیت قضیه را نشان دادم و راهی بیمارستان شدیم.از خانه تا بیمارستان چیزی حدود بیست دقیقه راه بود و خدا می داند که این بیست دقیقه برای من به اندازه بیست ساعت گذشت...تمام وحشتم از این بود که در راه فارغ شوم و تمام نگرانی ام از این که نمی دانستم چکار باید بکنم.درد طوری در تمام اعضای بدنم می بیچید و نفسم را بند می آورد که فکر می کردم این بایستی همان درد معروف زایمان باشد.یعنی بدتر از این هم ممکن است؟!غافل از اینکه...

 

ادامه دارد...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 19:44  توسط زهره  |