پسرم ... مهراد
و تو هم به یاد داشته باش من نباید چیزی باشم که تو می خواهی . من را خودم از خودم ساخته ام ٬ تو را دیگری باید بسازد و تو هم به یاد داشته باش منی که من از خود ساخته ام آمال من است ٬ تویی که تو از من می سازی آرزوهایت و یا کمبودهایت هستند . لیاقت انسانها کیفیت زندگی را تعیین می کند ٬ نه آرزوهایشان . و من متعهد نیستم چیزی باشم که تو می خواهی و تو هم می توانی انتخاب کنی که من را می خواهی یا نه ! ولی نمی توانی انتخاب کنی که از من چه می خواهی ! می توانی دوستم داشته باشی همین گونه که هستم و من هم . می توانی از من متنفر باشی بی هیچ دلیلی و من هم . چرا که ما هر دو انسانیم . این جهان مملو از انسانهاست ٬ پس این جهان می تواند هر لحظه مالک احساسی جدید باشد . تو نمی توانی برایم به قضاوت بنشینی و یا حکمی صادر کنی و من هم . قضاوت و صدور حکم بر عهده نیروی ماورائ خداوندگار است . دوستانم مرا همین گونه پیدا می کنند و می ستایند ٬ حسودان از من متنفرند ولی باز مرا می ستایند ٬ دشمنانم کمر به نابودیم بسته اند و همچنان می ستایندم ٬ چرا که من اگر قابل ستایش نباشم ٬ نه دوستی خواهم داشت ٬ نه حسودی و نه دشمنی و نه حتی رقیبی ٬ من قابل ستایشم و تو هم . یادت باشد اگر چشمت بر این دست نوشته افتاد به خاطر بیاوری که آنهایی که هر روز می بینی و با آنها مراوده می کنی همه انسان هستند و دارای خصوصیت یک انسان هستند با نقابی متفاوت ٬ اما همگی جایزالخطا . اگر انسان ها را از پشت نقابهای متفاوتشان شناختی نامت را انسانی باهوش بگذار . تو اگر جای من بودی... همه چیز طور دیگری می بود! تو اگر جای من بودی،... حالا... اینجا... نمی توانستی اینطور بنشینی _که من نشسته ام_، رو به یک صفحه ی روشن، و فنجان چای ات را سر بکشی... و تکه های موز را در یک پیشدستی با دوستانت، _ حالا دوست یا هر چه..._ قسمت کنی... و لبخندهای تو خالی ات را به حراج بگذاری... مهربانی های بی حد و اندازه ات را... به حراج بگذاری... در حالیکه می دانی... بیرون... آنسوی پنجره... می توانست دنیایی دیگر باشد... دنیایی دیگر... که روزهاست... مدتهاست دیگر نیست. نمی خواهد باشد. می دانی... دلم برای خودم بدجوری می سوزد. و امروز، نمی دانم چندم بهمن ماه سال نمی دانم چند، به خودم این اجازه را می دهم، که دلم برای خودم بسوزد.نه کمی... آنقدر که تمام تار موهایم، که سه سال است مثل چه مواظبشان هستم، و رشد میلیمتری شان را تعقیب می کنم، تمامشان، تار به تارشان، سفید شوند، بپوسند، روی شانه هایم بریزند...و من ریختنشان را ببینم، تا تو دیگر مطمئن باشی که این بار دیگر دارم می پوسم... دیگر باور کنی فروریختنم را... باور کنی! دلم برای من می سوزد، که نه ناراحتی ام را ناراحت می شوم، نه نگرانی ام را نگران می شوم، نه غصه هایم را غصه دار می شوم، نه خوشحالی ام را خوشحال... دلم برای من می سوزد، که اشک هایم نه آن زمان که باید، که همیشه کمی دیرتر، کمی زودتر جاری می شوند... که خنده هایم، نه آن زمان که باید، که همیشه کمی زودتر، کمی دیرتر گوش عالم را کر می کنند... دلم برای خودم می سوزد. فرق من وتو اینست... فرق ما اینست... تو فریاد می کشی... ناله سر می دهی... تو ناراحتی ات را تا آخرین قطره اش ناراحت می شوی. آنقدر که دیگر راحت شوی! تو می رنجانی. می دانم، نمی خواهی، اما، تو ، می رنجانی. من اما... در میان جمع می نشینم. به روی تک تک افراد حاضر لبخند می زنم. تمام کارها را بی عیب و نقص پیش می برم. و وقتی در آن غربت لعنتی که حتی بوی پیاده روهایش خفه ام می کند، مادرش رو می کند به من، و بی مقدمه می پرسد چرا مثل گچ سفید شده ام، رویم را برمی گردانم، سر و سامانی به خودم می دهم، چنان که گویی گناهی نابخشودنی مرتکب شده باشم، لبخند می زنم. لبخندی دور... سنگین... بی اراده... و سخت... سخت... سخت... تا مبادا کسی بفمد، مبادا کسی بداند، که من، قلبم، درد می کند. پی نوشت: سفر دو روزه ای که با مهراد به تهران داشتیم قرار بود خوب باشد.مهراد ذوق کرده بود.دو ساک خرت و پرت و اسباب بازی... برای یک روز و نیم! اما بد گذشت.امروز اجازه دارم این را بگویم! افتضاح بود! تنها تکه اش که به دل نشست٬ نیما در آستارا بود٬ که از یک حراج کتاب در میدان انقلاب ۲۰۰ تومن خریدمش! ۲۰۰ تا تک تومن! خیلی دلم می خواهد یک روز یک حال اساسی از این ناشر که تا دلت بخواهد فطرت پست دارد_برای آنکه نگوییم پست فطرت است!_ بگیرم. خواهم گرفت... می گیرم... می گیرم! حالا، بعد از گذشت سالها، تقویم های مادرم دیگر به بخش تفکیک ناپذیری از زندگی اش بدل شده اند.به محض آنکه تصویر یا واقعه ای خاطره ای از روزهای گذشته اش را در خاطرش زنده می کند، بی محابا دست به دامان برگهای آبی و سیاه رنگ تقویم آن سالش می شود، و تکه های جورچین درهم ریخته اش را کنار هم می چیند و مرتب می کند.نوشتن خاطراتش در برگ تقویم ها و نگه داشتن آنها برایش نوعی خاطر جمعی، نوعی آرامش به همراه دارد... چند روز پیش اتفاقی که همیشه از آن هراس داشتم افتاد؛ تقویم نیمه تمام امسال مادرم ناپدید شد.شب قبل از آن، من به طور اتفاقی صفحه هایی از آن را خوانده بودم.حس غریبی داشتم.من و مادرم رابطه ی نزدیکی باهم داریم.معمولاً کمابیش از احساسات یکدیگر باخبریم.اما آن شب، در لابلای سطرهای آن تقویم، زنی را شناختم که پیش از آنکه مادر من باشد، یک زن ، یک انسان بود.خاطراتش را خواندم... آرزوهای بزرگ... دلخوشی های کوچکش را... جزئی ترین اتفاقات روزمره اش را که برای نوشتن آنها را به وقایع به ظاهر با اهمیت تر ترجیح داده بود... سطر به سطر دلواپسی ها و هراس هایش را...برگهای ناخوانده ای از دفتر زندگی اش را... آن شب، مادرم را خواندم. درست فردای آن روز، وقتی به محل کارم تلفن کرد و پرسید تقویمش همراه من است یا نه، قلبم فرو ریخت.تقویم کهنه ی مادرم برای هیچ کسی غیر از او شاید پشیزی ارزش نداشت.و طبعاً کسی هم که ممکن بود روی زمین، کنار خیابان یا پیاده رویی آن را دیده باشد، یا لگدی حواله ی آن می کرد و یا بی تفاوت، کاملاً بی تفاوت از کنارش رد می شد.اما برای مادرم ... برای من که شب قبل سطرهای بسیاری از آن را به امید فردایی که بتوانم با آرامش بیشتری به آنها بپردازم ناخوانده رها کرده بودم، داستان طور دیگری بود... تقویم مادرم گم شد.تمام خانه را زیر و رو کردیم، اما اثری از آن نبود.بیرون و اطراف مجتمع را هم گشتیم.اما غیب شده بود انگار... چیزی که گم شد ظاهراً یک تقویم بود.تقویم 1388، اما چیزی که از زندگی ما کم شد، نه برگهایی از تقویم او، که برگهایی از زندگی اش، برگهایی از عمرش ، و خاطراتش بود. حالا نشسته ام و لعنت می فرستم به خودم که شب قبل تقویمش را از کیفش برداشتم. لعنت می فرستم به حافظه ی نارفیقم که به این لعنت هم نمی ارزد حتی! دنبال جمله هایی نیستم که احساسات این روزهایم را تمام و کمال بیان کند.قطعاْ می شود همه چیز را در یک جمله یا شاید چند کلمه خلاصه کرد.اما من... دنبال اینها نیستم. فقط دلم می خواهد چند سال بعد که سرکی به اینجا کشیدم نشانه هایی باقی مانده باشد که ته مزه ای از طعم گس این روزها را دوباره به مذاقم بچشاند... دلم می خواهد برخلاف همیشه یادم باشد این روزها را. پی نوشت: راحت باش.این روال عادی زندگی بالاخره باید یه روزی خرخره ی تو را هم بگیره.می دونم که اون روز یکی از همین روزهاست. جواب سئوالت اینه؛ راحت باش.چیزی عوض نمی شه.اگه قرار بود چیزی عوض شه تا امروز انگیزه های قوی تری وجود داشت برای عوض شدنش.پس... همین! پی نوشتک: این پست مخاطب خاص دارد. جان سالم با یک پای ناسالم... با زانویی که ممکن است تا آخر عمر دیگر به حالت اولش بازنگردد.چهار روز است که همه دست به دعا هستیم.منتظریم تا ورم پایش بخوابد، تا بتوانند جراحی اش کنند، تا بلکه... فقط یک لحظه غفلت... یک لحظه خوابالودگی... اما فقط چند روز پشیمانی! حتی با یک عمر پای ناسالم، فقط چند روز ناقابل پشیمانی! همین! چون ما انسان هستیم.چون ما عادت داریم فراموش کنیم.چون فراموشی لازمه ی زندگی است.شاید نه همه ی زندگی ها... اما زندگی ما چرا! دلم یک روال عادی می خواهد... یک زندگی کارمندی... یک زندگی بدون حوادث غیر مترقبه! خوشبختی های غیرمنتظره ارزانی اش... آنفلوآنزای خودبزرگ بینی این هفته به ما هم سرایت کرد! باشد که به راه راست هدایت شویم... * * * کتابها بالاخره چاپ شدند... دو عنوان: چیزی که دور گردنت حلقه می زد. اثر ادبی زیبای چیماماندا نگوزی آدیچی و زندگی را آسان بگیرید. اثر روانشناسی آنتی افسردگی کارل لواین مدتها منتظرشان بودم.منتظر اینها و دو جلد دیگر که یکی در پیچ و خم های ارشاد است و دیگری همینجا کنار مانیتورم! تا کی این اینجا می ماند و آن آنجا... الله اعلم! کمی که سر حوصله باشم تصویر روی جلدشان را اینجا می گذارم. از مضمونشان می گویم.بخصوص از چیماماندا و روح لطیفش.باهم کلی ندار شده ایم دیگر ... چایی نخورده پسر خاله و اینها... تصویر روی جلد کتاب اول دیدن دارد.عکس خود نویسنده است.چند صفحه ای که بخوانید می شناسیدش.می فهمیدش.دوستش می دارید... شیلای عزیزم.از تو ممنونم و به تو مدیون.یک سال هم که گذشته باشد... ناشر هم که برای پرداخت حسابش بامبول درآورده باشد... حروفچینی شان هم که باب میلم نباشد... خوشم می آید اسم خودم را روی پیراهن چیماماندا می بینم.این یکی از اهدافم بود.راه را برایم هموار کردی.از تو ممنونم. * * * کاری را که از پیدا کردنش کلی ذوق مرگ شده بودم و همان قضیه ی آنفلوآنزا و این حرفها... زیاد دوام نیاورد.یا شاید... زیاد دوام نیاوردم! سر یک ماه تمام شد رفت پی کارش... نشسته ایم تا خدا کمی هم با ما خدایی کند .باشد که کند... * * * حرفم نمی آید دیگر! اینجا کمی تا قسمتی محرمیتش را از دست داده این روزها... باید فکری برایش بکنم... فکری برایش می کنم... يك تابستان ديگر هم گذشت... اين تابستان هم نه توآم با آرامش و هيجانات شيريني كه انتظارش را داشتيم، بلكه با هزار زحمت و فراز و نشيب گذشت... همچنان دربه در شغلي هستم كه با روحيه و شرايط زندگي ام سازگار باشد.با هزار اما و اگرهايي كه دارم... اما كو...؟! تا امروز با ترجمه هايي كه در دستم داشتم كمي عقده هايم خالي مي شدند.اما ديگر انگيزه اي برايم نمانده بود.از اين كتاب سيصد و شصت و چند صفحه اي هنوز ده صفحه هم پيش نرفته ام! تا همين ديشب كه خبر رسيد مجوز كتاب دومي كه دست ناشر داده بودم از ارشاد رسيده! بالاخره! كتابش آش دهن سوزي نبود، ولي براي كمي ايجاد انگيزه جواب مي دهد. خبر تصادف دايي دوباره ريختمان به هم... اين بار چندم است؟! خدا مي داند.خودمان را با خدا رحم كرده و به همينش هم شكر و ... تسكين مي دهيم.دلمان را خوش مي كنيم كه وضعيتش بهتر از مثلاً فلان بنده خدايي است كه روي تخت بغل دستي اش در بخش مغز و اعصاب بيمارستان افتاده و حافظه اش را از دست داده و هذيان مي گويد و هر شب جوي خون از گوشهايش جاري مي شود.خدا را شكر مي كنيم... از آن دست شكرها كه برايش از فحش خوار و مادر هم بدتر است... به همين هم شكر! ديدارهايي هم بودند... تجديد ديدارهايي... هيجان هايي تلخ و شيرين... كه... بگذريم... از تمام اينها بگذريم.ناسلامتي پسرك ما ديگر براي خودش آقايي شده و كلاس اول مي رود.هر روز با هزار تشديد و تأكيد مادر بودنمان را دوباره يادمان مي اندازد كه چه عرض كنم، در مخمان فرو مي كند! كفشهايش را پاك مي كند، موهايش را ژل مي زند، لوازمش را با دقت در كوله پشتي اش مي چيند، حسابي ماچ ماليزاسيونمان مي كند، خداحافظ مي گويد، مواظب خودت باش مي گويد، خيلي دوست دارم مي گويد_اين يكي را ده هزار باري تكرار مي كند_، و مدرسه مي رود.پسرم ديگر رأس ساعت هفت و نيم صبح شش روز از هفته يونيفورم خاكستري رنگ اتوخورده ي تر و تميزش را مي پوشد و كلاس اول مي رود. بالاخره آمدم! نه اينكه گفتني در اين مدتي كه گذشت كم باشد؛ آنقدر زياد بود كه گفتن و نگفتنش، هر دو به يك اندازه، سرگيجه مي آورد.از آن آشفته بازاري كه گفتنش دل مي خواست، و نگفتنش باز هم دل مي خواست... چه مي توانستم بگويم؟! گذاشتم تا كمي آرامتر باشم؛ تا كمي آرامتر باشيم... همه چيز را كه بگويي خالي مي شوي.و گاهي اين خالي شدن ها آدم را تباه مي كنند.فراموشي مي آورند... فقط بگويم تبريز در اين مدت آنقدرها هم كه گفته شد بي بخار از آب در نيامد؛ هم كشته داد و هم زنده... تا كي صدايش در بيايد! همچنان در يك گوشمان گوشي تلفن است و در گوش ديگرمان صداي آمريكا... به فرداهاي روشن اين سرزمين اميدواريم. نمي نشينيم تا بشود... مي دانيم كه مي شود! اما اينكه چه ها كردم و چطور گذشت... از چيزهايي كه يادم مانده همين تصادفي بود كه وحشتناكترين حادثه ي قرن هم كه نباشد، قطعاً وحشتناكترين تصادف من بود؛ و جالبه كه مقصر شناخته شدم! جالب تر اينكه كه علت مقصر شناخته شدنم اين نبود كه ميدان رو از چپ دور زدم، بلكه اون تابلوي زنگ زده اي بود كه اون وسط لابلاي درخت ها مي بينيد: يك برگ از بيمه نامه داديم و كلي هم سابقه مان زير سئوال رفت و گذشت... ترجمه ی كتاب كارن لواين را تمام كردم و در همان روز كه تهران را گرد و غبار گرفته بود رفتم و تحويلش دادم. خيابانها طوري بود كه انگار خاك مرده پاشيده بودند؛ اما براي ما نه... خوب بود... خوب... كتاب چيماماندا را شروع كردم، و چه خوب شد كه شروعش كردم. فوق العاده هم كه نباشد، كه هست، كتاب واقعاً خوبي است.همين روزهاست كه تمامش كنم و تحويل بدهم.تا كي در پيچ و خم هاي ارشاد بماند و خاك بخورد... اين هم گذشت... از اتفاقات جالب ديگر تولد آيلا كوچولو(دختر دخترعمه ي مهراد) و تولد ايليا كوچولو(پسر دايي مامان مهراد!) بود. كلّي از قدرت خدا دست به دهان مانديم! كلّي تو خرج افتاديم! و اين هم گذشت... مهمانهاي تهراني آمدند و رفتند، مهماني بازي و اين ها... از تصاویر جالبش همين ها بود: اما مهمترين اتفاق، دندانهاي شيري پسرك بود كه دو تا از آنها در يك روز افتاد.اين هم قيافه ي جديد آقا: فعلاْ روزگار با همان شل و سفتی دائمش می گذرد... تا همینجا داشته باشید تا بعد...






| Design By : Night Skin |


